امیدوارم خوب بشه.....همین
شنبه 6 تیر‌ماه سال 1388
بای بای گربه ملوسه

شرمنده مجبور شدم اون گربه ملوسا رو بردارم چون خیلی یخ میکردیم تا بلاگ لود بشه!

شنبه 6 تیر‌ماه سال 1388
فلفلی بر می گردد!!

سلام من برگشتم منتظر باشین 

نه که خیلی وقت دارمیناااا

چهارشنبه 13 تیر‌ماه سال 1386

stick to three concepts:۱

 You can't help everyone.

You can't change everything.

Not everyone is going to love you

 To be happy, drop the words "if only" and substitute instead the words " next time".۱

 

 

 

چهارشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1386
WHY I LOVE MOM

Mom and Dad were watching TV when Mom said, "I'm tired, and it's getting late. I think I'll go to bed"۱ 

She went to the kitchen to make sandwiches for the next day's lunches.

 

Rinsed out the popcorn bowls, took meat out of the freezer for supper the following evening, checked the cereal box levels, filled the sugar container, put spoons and bowls on the table and started the coffee pot for brewing the next morning.
She then put some wet clothes in the dryer, put a load of clothes into the washer, ironed a shirt and secured a loose button
She picked up the game pieces left on the table, put the phone back on the charger and put the telephone book into the drawer.
She watered the plants, emptied a wastebasket and hung up a towel to dry.

She yawned and stretched and headed for the bedroom. She stopped by the desk and wrote a note to the teacher, counted out some cash for the field trip, and pulled a text book out from hiding under the chair.
 
She signed a birthday card for a friend, addressed and stamped the envelope and wrote a quick note for the grocery store. She put both near her purse.
 
Mom then washed her face with 3 in 1 cleanser, put on her Night solution & age fighting moisturizer, brushed and flossed her teeth and filed her nails.
 
Dad called out, "I thought you were going to bed."

"I'm on my way," she said.


She put some water into the dog's dish and put the cat outside, then made sure the doors were locked and the patio light was on.
 
She looked in on each of the kids and turned out their bedside lamps and TV's, hung up a shirt, threw some dirty socks into the hamper, and had a brief conversation with the one up still doing homework.
In her own room, she set the alarm; laid out clothing for the next day, straightened up the shoe rack. She added three things to her 6 most important things to do list. She said her prayers, and visualized the accomplishment of her goals.
 
About that time, Dad turned off the TV and announced to no one in particular. "I'm going to bed."


And he did...without another thought.

Anything extraordinary here? Wonder why women live longer...?

 
CAUSE WE ARE MADE FOR THE LONG HAUL..... (and we can't die sooner, we still have things to do!!!!)

 

Send this to five phenomenal women today...they' ll love you for it!  

I just did.

 

THEN, GO TO BED!

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1386
نا مه امیر کبیر به ناصرالدین شاه
قربانت شوم
الساعه که در ایوان منزل با همشیره همایونی (همسر امیر کبیر) به شکستن لبه نان مشغولم ، خبر رسید که شاهزاده موثق الدوله حاکم قم را که به جرم رشاء و ارتشاء معزول کرده بودم به توصیه عمه خود ابقاء فرموده و سخن هزل بر زبان رانده اید. فرستادم او را تحت الحفظ به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره امور مملکت با توصیه عمه و خاله نمی شود.
زیاده جسارت است،   تقی
 

TinyPic image

سه‌شنبه 14 فروردین‌ماه سال 1386
Year of 1386
In harmony with rebirth of nature, the Persian New Year Celebration, or Norouz, always begins on the first day of spring, March 20th of each year. Norouz ceremonies are symbolic representations of two ancient concepts - the End and Rebirth. About 3000 years ago Persian's major religion was Zoroastrianism, named in honor of its founder Zoroaster, and arguably the world's first monotheistic religion. Zoroastrians had a festival called "Farvardgan" which lasted ten days, and took place at the end of the solar year. It appears that this was a festival of sorrow and morning, signifying the end of life while the festival of Norouz, at the beginning of spring signified rebirth, and was a time of great joy and celebration. Norouz was officially acknowledged and named "Norooz" by mythical Persian emperor, Shah Jamshid, from Achaemenid Dynasty (500 BC). Achaemenied created the first major empire in the region and built Persepolis complex (Takhte Jamshid) in the city of Shiraz. Norouz in Persian means "New Day" and brings hope, peace and prosperity to the world and has been celebrated among people regardless of ethnic background, political views or religion in many countries around the globe such as Iran, Afghanistan, Azerbaijan, Turkey, Uzbekistan, Pakistan, Georgia, Iraq, Tajikistan, Syria ,Armenia and India. Some of the activities during Norouz are Spring cleaning, buying new cloths, painting eggs, family reunion, giving presents, visiting neighbors and friends and celebrating by having a picnic on the 13th day of Spring. 
 Happy Norooz...!۱
جمعه 25 اسفند‌ماه سال 1385
نرگس هرروز بر روی آبگیری خم می شد تا زیبایی خود را در آن تماشا کند. روزی به قدری شیفته ی زیبایی خود شده بود که در آب افتاد و غرق شد. به جای او گلی رویید که نرگس نامیده شد. وقتی نرگس مرد، پریان جنگل به سراغ آبگیر رفتند و دریافتند که آب شیرین و گوارای آن از اشک شور شده. پریان از آبگیر پرسیدند: چرا گریه می کنی؟ پاسخ داد:برای نرگس. گفتند: آه، هیچ جای شگفتی نیست که تو در عزای نرگس گریه کنی، زیرا هرچند ما در جنگل همیشه سایه به سایه اش راه می رفتیم، تنها تو بودی که می توانستی از نزدیک به زیبایی او چشم بدوزی. آبگیر پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟ پریان با تعجب پرسیدند: چه کسی بهتر از تو این را می داند؟ وانگهی، نرگس هر روز زیبایی خود را در آب های تو تماشا می کرد. آبگیر لحظه ای غرق در سکوت شد. عاقبت گفت: هرگز به زیبایی نرگس پی نبرده بودم. به این خاطر برای نرگس گریه می کنم که هرگاه او بر روی من خم می شد، من زیبایی خود را در اعماق چشمانش تماشا می کردم. کیمیاگر اندیشید: چه حکایت زیبایی!
یکشنبه 20 اسفند‌ماه سال 1385
The Way To Prove How Smart You Are

 

How did you do on this one? It's just one question, so take your time and think about it.

 

PRE-SCHOOL TEST


Pre-school children were asked the following question

"In which direction is the bus pictured below traveling?l"

 

 

 

Look carefully at the picture
Do you know the answer?l


(The only possible answers are "left" or "right")



Think about it


Still don't know?l



Okay, I'll tell you



The pre-schoolers all answered "left."l

When asked, "Why do you think the bus is traveling in the left direction?"l

They answered

"Because you can't see the door"



How do you feel now ???l
I know, me too. ll

 


 


 

شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1385
اگه دلشو دارین ببینین

<embed width="440" height="380" type="application/x-shockwave-flash" src="http://video.tinypic.com/player.swf?file=49j5sgx"></embed>

دوشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1385
آخی چرا این قدر زحمت می کشن؟؟

توجه:این متن البته با اغراق زیادی نوشته شده، اما برای کل مسئله واقعیتیه که تو دانشگاه ما زیاد تکرار می شه!!

از چندروز پیش کلی برنامه چیدن،جناب استاد ...رو از تهران براش بلیط گرفتن بیاد،کلی تلفن زدن و به این و اون رو انداختن،واسه ی مجوزش هرکدوم چهارتا کلاس دودر کردن و شیش کیلو اس ام اس زدن،واسه دوتا ماژیک برای روز همایش و پروژکتور و...کلی به این درواون در زدن،
آقای ر:خب بچه ها پوسترهای همایش آماده است،کی می ره می چسبونه؟؟
این به اون نگاه می کنه و اون به این...
آقای ر:کسی داوطلب نیست؟نکنه انتظار دارین من برم؟؟
آقای م:نه جناب رئیس انجمن...ولی آخه نمی شه که همه بیان!کلی زحمت کشیدیم آخه!حالا اعلام همگانی بکنیم؟اونوقت واسه ی خودمون جایی نمی مونه!بهتر نیست خودمون یه لیست(!)تهیه کنیم؟یه20نفر می نویسیم.آخه ظرفیت محدوده.هرچی جمعیت کمتر و خودمونی ترم باشه کلاسش بیشتره.هزینه ی پذیرایی هم کمتر می شه.اگه ظرفیت محدود نبود من حرفی نداشتم.ولی ظرفیت محدوده.صلاح نیست بیشتر از 20نفر بیان.
آقای ر:خیلی خب.منم نظرم همین بود.خیلی خب بنویس.ولی حتما آقای...باشه.دوست دوران دبیرستانمه .بیچاره پشت کنکور مونده.بش قول دادم که دعوتش کنم به این همایش.وآقای...هم بنویس پسرخاله ی عموی مادر دوستمه.مادرش سفارش کرده!راستی خانم...رو از قلم نندازی.آخه می دونی که... و آقای و خانم...خب چند تا شد؟
آقای م:12تا!منم7نفرو می خوام بنویسم.فلانی بچه هم محله ایمونه که شبا باهاش سرکوچه وای می سیم تسبیح می چرخونیم.فلانی هم داداش نامزدمه که صافکاری اوس عباسو داره.فلانی هم...خب شد 19نفر.
یکی از سیاه لشکران:ا منم می خوام دوتا دوستامو بگم!
یکی دیگه از اون سیاه لشکرا:منم 3نفرو!
و یکی دیگه شون:
منم چند نفری رو باید حتما بگم...

آقای ر:خیلی خب بنویس همه شونو.شد چندتا؟
آقای م:42تا!!
آقای ر:ای بابا خب اشکال نداره!
آقای م:آره جمعیت زیاد نشاندهنده ی استقبال شدیده.استاد...حتما خیلی خوشش می یاد.
آقای ر:آره منم موافقم
سیاه لشکر:آره.خیلی خوب
آقای ر:خب وای کلی کار داریم.استاد فلانی گفته مجوز رو برم ساعت فلان از فلان جا بگیرم بیارم فلان جا امضا کنه...می دونین همه ی این زحمتا هیچ اشکالی نداره وقتی آدم به هدف فکر میکنه.نمی دونین تصور اینکه یه عده آدم جویای علم می یان و از این همایش علمی بهره می برن چقدر واسه ی آدم لذت بخشه.(!!)
روز همایش:
صدای تلفن انجمن:آقای ر: هواپیمای استاد تاخیر داشته 1ساعت دیرتر می شینه.خیلی خب برین اعلام کنین جلسه با یک ساعت تاخیر شروع می شه.
آقای م:باشه
آقای ر:گفتی؟
آقای م:بله
آقای ر:چند نفر تو سالن بودن؟
آقای م:18نفر!
آقای ر:خدای من!پس بقیه کجان؟
آقای م:نمی دونم.شاید اونام اتوبوسشون تاخیر داشته.وقتی هواپیما که 1500کیلومترو توکمتر از یک ساعت می یاد یک ساعت تاخیر داره.چه انتظاری از اتوبوس و تاکسی می شه داشت که سرعتشون از 100کیلومتر در ساعت بیشتر نمی شه؟
آقای ر:خیلی خب.پذیرایی آماده است؟
آقای م:بله.آماده گذاشتیم دم در همایش.
آقای ر:بچه ها زود باشید.همه چی رو آماده کنید...
یک ساعت بعد:
آقای م:استاد دارن می یان.
آقای ر:خیلی خب برو اعلام کن که جلسه تا چند دقیقه دیگه شروع می شه.
چی شد؟گفتی؟
آقای م:بله
آقای ر:چند نفر اونجا بودن؟
آقای م:کسی نبود!یه چیز دیگه ام هست که باید بگم...باور کنید نمی دونم چه طور اینطور شد؟باور کنید من بی تقصیرم!
آقای ر:چی شده؟؟
راستش از کیک و ساندیس هایی که خریده بودیم دیگه هیچی اونجا نیست!!
استاد اومدن.بچه ها بیاین!!سلام استاد..
سلام علیکم
آقای ر:استاد خیلی خوش آمدید.
استاد با عرض معذرت باید بگم که همایش به دلایل فنی برگزار نمی شه.ولی پول بلیط و سایر هزینه های شما آماده است.حالا مایل هستید یه گشتی داخل دانشگاه بزنیم؟؟
خیلی خب.اشکالی ندارد.
بچه های انجمن...خوشحالن.همگی سوار ماشین می شن.فکرشم نمی کردن که تو روز برگزاری همایش این قدر بهشون خوش بگذره!!

   1       2       3       4    >>